جلال الدين الرومي

134

فيه ما فيه ( فارسى )

ما را « 1 » بستان كه من نمىآسايم . » دين ما كسى را كى رها كند تا او را به مقصود نرساند ؟ گويند كه معلّمى از بينوايى در فصل زمستان درّاعهء كتان يكتا پوشيده بود . مگر خرسى را سيل از كوهستان « 2 » در ربوده بود ، مىگذرانيد و سرش در آب پنهان . كودكان پشتش را ديدند و گفتند « استاد ، اينكه پوستينى در جوى افتاده است و تو را سرماست ، آن را بگير . » استاد از غايت احتياج و سرما در جست كه پوستين را بگيرد . خرس تيزچنگال در وى زد . استاد در آب گرفتار خرس شد . كودكان بانگ مىداشتند كه « اى استاد ، يا پوستين را بياور و اگر نمىتوانى رها كن ، تو بيا . » گفت « من پوستين را رها مىكنم پوستين مرا رها نمىكند . چه چاره كنم ؟ شوق حقّ ترا كى گذارد اينجا شكرست كه به دست « 3 » خويشتن نيستيم ، به دست حقّيم . همچنان‌كه طفل در كوچكى جز شير و مادر را نمىداند « 4 » . حقّ تعالى او را هيچ « 5 » آنجا رها كرد ؟ پيشتر آوردش به نان خوردن و بازى كردن و همچنانش « 6 » از آنجا كشانيد تا به مقام [ عقل « 7 » ] رسانيد . و همچنين درين حالت كه اين طفل است « 8 » به نسبت به آن عالم و اين پستانى ديگرست ، نگذارد و تو را به آنجا برساند كه دانى كه اين طفل بود و چيزى نبود . فعجبت من قوم « 9 » يجرّون الى الجنّة بالسّلاسل و الاغلال 247 - خُذُوهُ فَغُلُّوهُ « * » ثمّ النعيم صلّوه ثم الوصال صلّوه ثمّ الجمال صلّوه ثمّ الكمال صلّوه . صيّادان ماهى را يك‌بار نمىكشند . چنگال در حلقوم چون رفته باشد ، پاره‌اى مىكشند تا خونش مىرود و سست و ضعيف مىگردد ، بازش رها مىكنند و همچنين باز مىكشند تا به كلّى ضعيف شود . چنگال عشق « 10 » چون در كام آدمى مىافتد حق تعالى او را به تدريج مىكشد آه آن قوت‌ها و خون‌هاى « 11 » باطل كه دروست پاره‌پاره ازو برود كه انّ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ « 12 » .

--> ( 1 ) . ح : مرا ( 2 ) . ح : كهستان ( 3 ) . ح : كه ما بد است ( 4 ) . ح : لا إله الا جيجه ( 5 ) . ح : هيچ آن را ( 6 ) . ح : و همچنان ( 7 ) . اصل : ندارد ( 8 ) . ح : طفلى است ( 9 ) . ح : عجبت من اقوام ( * ) . سورهء الحاقه آيهء 30 ( 10 ) . ح : افزوده : نيز ( 11 ) . اصل : خوىهاى ( 12 ) . ح : و اللّه يقبض و يبسط سورهء بقره آيهء 245